یک خاطره ی تلخ ولی درس زندگی:

سلام به همه, اومدم براتون یه خاطره بگم. خدا کنه اونو دوست داشته باشید.
یادمه زمانی که در دوره ی کارشناسی در پیشوای ورامین تحصیل میکردم خیلی نابینا ها برای جامعه شناخته شده نبودند.
در این راستا که اهالی دانشگاه خصوصا خوابگاه دانشجویی به شناخت صحیح نابینایان برسند خیلی اذیت شدم و تلاش کردم و بد تر از همه این بود که در وقت آن دوره من تنها نابینا در خوابگاه و هم دوره ای های هم رشته ی خودم بودم.
ماجرا از این قرار بود که:
زمستون بود و یخ بندون, خوب دانشگاه هم تک منبعی بود. یعنی به یک منبع تکیه داشت و تمام وسایل گازی بودند در نتیجه وقتی گاز ها یخ زدند خورد و خوراک حمام و … طعتیل شد. ما بودیم و یک بخاری برقی بی غیرت که الکی اندک گرمایی میداد.
سرمای وحشتناک همه جا را گرفته بود و جاده های مواصلاتی همه بسته شده بودند.
تصمیم گرفتم از اندک دانش و آموخته هام کمک بگیرم شاید که خودمونو نجات بدم. خوب اندیشه ای که در سر داشتم ریسک خیلی زیادی داشت.
رفتم و هم اتاقی ها را بیرون کردم تا اگر اتفاقی در راه بود فقط برای خودم باشه و بس.
تصمیم وحشتناکی بود ولی دست به کار شدم.
چاره ای نبود, سیم ضبطی که ابزار درس خواندنم بود را برداشتم و ته آن را با چاقو بریدم و تا حدی بخشی از سیم را لخت کردم.
خوب میدانستم پلاستیک, پارچه و چوب و… عایق هستند. و رسانا ها هم از جسم خودم گرفته تا ظروف فلزی و… همگی را در بر میگیرند.
خطر خیلی بزرگی در پیش رو داشتم و هر اشتباه کوچکم معلوم نبود چی به سرم بیاره.
اگر برق را از ظرف پلاستیکی میگذراندم ظرف آب میشد پس یک قابلمه ی روی را انتخاب کردم زیر قابلمه کلی پارچه اینا گذاشتم, خودم را به دستکش پارچه ای و دمپایی و جوراب مجهز کردم و پوشیدم تا یک رسانا نباشم یا اگر هم برق من را گرفت خسارت کمتری را متحمل بشم.
ظرف را جوری پر از یخ کردم که اگر جوش آمد آب سر ریز نشود. چرا که بیرون ظرف عامل برق قوی ای بود.
دل را به دریا زدم. ته سیم را به آرامی در ظرف آب قرار دادم و شهادتین خودم هم خواندم.
و اما چرا گفتم یخ: چون هیچ جا آبی پیدا نمیشد و برف هایی هم که باریده بودند یخ زده بودند.
تمام آرزو های دست نیافتنی خودم را از سر گذراندم و برای خودم غزل وداع با زندگی زمزمه میکردم.
بعد از مدتی صدای روح بخشی شنیدم که شوکه شدم. بله آزمایشم به موفقیت ختم شد یخ ها آب میشدند و آب به جوش آمد.
هیجان عجیبی بود.
زربان قلبم به هزار در دقیقه رسیده بود.
توی پوست خودم نمیگنجیدم.
اون روز ها بار ها آب جوشوندم حمام ها رفتیم کنسرو ها با یخ گرم کردیم روی بخاری برقی نیمرو درست میکردم و…
حتی بعد از برگشتن اوضاع عادی زندگی خودم شخصا آشپزخانه ی سیارمون را جمع کردم که کسی را برق نگیره.
ابتدا سر سیم را کشیدم بعد آرام سیم را از ظرف در آوردم خودم هم مجهز بودم, بعد سیم را روی طنابی آویزان کردم خشک بشه و ساعتی درنگ کردم برق قابلمه بی جون بشه بعد با دستکش اونا را هم جمع کردم.
و این بود یک خاطره ی تلخ که به خیر و خوشی ختم شد.
عزیزان ببخشید که سرتونو درد آوردم فقط خواستم بگم در شرایط سخت هم ما میتوانیم ستاره ی یک بهران باشیم ولا این که نابینای تنهای اون جمع باشیم.
کمی خلاقیت کافیه.
تا پستی دیگر خداحافظتون.

درباره ریحانه پروین

با ارز سلام ریحانه پروین هستم یکی از مدیران سایت نابینای مطلق ساکن تهران
این نوشته در آموزش, آموزش های متنی, ترفند, حرف‌های خودمونی, خاطره, دل‌نوشته, معلولین, نابینایان ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − 14 =