خاطره ای از دوران مدرسه ام

سلااااااااام به همگی. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
اومدم یه خاطره براتون تعریف کنم. از دوران مدرسه ام. اون موقع کلاس سوم دبستان بودم. من تو مدرسه نابینایان نرجس درس میخوندم. خوابگاهمون با کلاسها توسط یه سالن از هم جدا میشد. اون روز صبح با صدای بلند مدیر خوابگاه از خواب پریدم: «پااااا شییییید. دیییییر شدههههههه. چقدر میخوابییییییید؟» من و خیلی از بچه ها خواب مونده بودیم. خخخخ. خلاصه، پا شدیم و تند تند دست و صورت شستیم و تندتر از اون لباس پوشیدیم و بدو بدو از خوابگاه زدیم بیرون. رفتیم تو حیاط سر صف وایسادیم. یه دفعه دیدم واااااااااااییییی! دمپایی پامهههههههه! خخخخخخ. اینقدر عجله ای لباس پوشیده بودم که یادم رفته بود کفش پام کنم! از بخت بد درِ خوابگاه بسته شده بود و دیگه نمیشد برم کفش بپوشم. وااااااااییییی! خدای من! حالا وقتِ نرمش کردن بود! منِ دمپایی به پا که جوراب هم پام بود دم به دقیقه پام لیز میخورد و از تو دمپایی در می اومد! یهو میدیدم دمپاییم در اومده و برا خودش رفته جلوتر از پام! خلاصه، پدر صاحابم در اومد اون روز! بالاخره نرمش تموم شد و حالا باید میرفتیم کلاس. خخخخخخخخ. باید نظام میگرفتیم. یعنی دستمون رو میذاشتیم رو کتفِ نفرِ جلویی و به صف میرفتیم سر کلاس. وااااااااییییی! دوباره دمپاییم در اومد! خیلی بد بود! دمپاییم یا عقب میموند یا جلوتر از خودم میرفت! منم هی نفر جلویی رو سفت نگه میداشتم تا نره! نفر پشتی هم کله اش تالاپی میخورد پس کله ام! بالاخره با هزار دَنگ و فنگ رفتیم سر کلاس. خلاصه اون روز برا من داستانی شدااااااا! حالا زنگ تفریح هم بچه ها گیر میدادند که بیاااااا بریم حیاط! منم چند تا فحش خوشگل مُشگل نثارِ حواسِ پرتِ خودم میکردم و همییییییییییییین!
خب دوستان، حسااااااابی سرتون رو درد اوردم. ببخشیییییید.

درباره مهدیه محسنی نژاد

به نام رب العالَمین. من مهدیه محسنی نژاد متولد سال 1367 هستم. محل تولد من شهرستان محلات واقع در استان مرکزی می‌باشد. کم‌بینای شدید هستم و مدرک تحصیلیم کارشناسی ارشد رشته‌ی تفسیر قرآن کریم است.
این نوشته در حرف‌های خودمونی, خاطره ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به خاطره ای از دوران مدرسه ام

  1. محمد شریفی می‌گوید:

    سلااااام مرسییی از پست . منم همیشه دیییر میییرفتم سر کلاااس ی روز بارون اومده بود منم با دمپایی رفته بودم تو آلم خواب بودم که خواستم از جدول رد بشم که ناگهان لیز خوردم افتادم توی جدول اون روز خیلیی حال کردم خیس شدم برگشتم خونه

  2. محمد شریفی می‌گوید:

    بله دمپایی موجب فرار از مدرسه شد هاا

  3. ریحانه پروین می‌گوید:

    سلاااااام خخخخخخ هههههه ترکیدم از خنده. شما دو نفر دمپایی بر پا عجب نوابغی بودید مرسی از این خاطرات زیبااااا

    • مهدیه محسنی نژاد می‌گوید:

      سلااااام عزیییییزم. حالا خوبه رفتن به مدرسه با دمپایی مود نشداااااااا. خخخخخخخ. فکر کننننننننننن!
      عزیزم. مرسی از کامنت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

15 − نه =